عبد الله الأنصاري الهروي ( خواجه عبد الله الأنصاري )

95

كشف الأسرار وعدة الأبرار ( تفسير خواجه عبد الله انصارى ) ( فارسى )

من نيستم اى نگار ، تو هستم كن * يك جرعه شراب وصل بر دستم كن با من بنشين بخلوت و مستم كن * گر سير شوى بنكته‌اى پستم كن اما نيستى آنست كه در سر دوستى شوى ، نه بدين جهان با ديد آيى ، نه در آن جهان . دو گيتى در سر دوستى شد و دوستى در سر دوست ، اكنون نمىيارم گفت كه منم ، نمىيارم گفت كه اوست ! از ديده و دوست ، فرق كردن نه نكوست * يا اوست بجاى ديده ، يا ديده خود اوست آن پير طريقت گفت : خداوندا ! يافته ميجويم ، با ديده‌ور ميگويم : كه دارم چه جويم ؟ كه بينم چه گويم ؟ شيفتهء اين جست و جويم ، گرفتار اين گفتگويم . خداوندا ! خود كردم و خود خريدم ، آتش بر خود خود افروزانيدم ! از دوستى آواز دادم ، دل و جان فرا ناز دادم . مهربانا ! اكنون كه در غرقابم ، دستم گير كه گرم افتادم : زين بيش مزن تو اى سنايى غم عشق * كآواره چو تو بسند ، در عالم عشق بپذير تو پند و گير يك ره كم عشق * كز آب روان گرد برآرد غم عشق آرى ! مشتاق كشتهء دوستى است ، هر چند كه سر ببالين است . نيكوتر آنست كه كشتهء دوستى به از كشتهء شمشير است ، نه از كشتهء دوستى خون آيد و نه از سوختهء آن دود ! كشته بكشتن راضى ، و سوخته بسوختن خشنود ! كم تقتلونا و كم نحبّكم * يا عجبا لم نحبّ من قتلا